|
|
|
|
|
کره ای هافکر می کنند مابلد نیستیم افسانه بسازیم؟
دیروزدوست دست راستی ما تاکنارمانشست پرسید: به نطرت آخرش چی می شه؟ گفتم:چی یارانه ها؟ گفت: نه بابا یارانه ها چیه!اون سریاله اسمش چی بود؟ خسته دلان.؟..صاحبدلان..؟.آهان دلنوازان.....!!این روزا نگرانی واسه اون پسره !اسمش چی بود؟ گفتم: بهزاد! گفت:آره بهزاد!این روزا حل مشکل اون از نون شب هم واجب تره! بعدهم گفت که حیف نبودجوون به این خوبی خوش قدوبالایی خوش تیپی در این قحط الرجال اسیر این دختره وعموی خبیثش بشه؟!آدم یاداون بازیگرخارجیه می افته! اسمش چی بود؟ گفتم:کیانوریوز؟ گفت :آره آره همون کیانا فیوز! بعدهم همین دوست دست راستی ماادامه داد که اتفاقا ماخودمان 5تادختر داریم که تعریف از خودنباشد هزار برابر باکمالات تروباجمالات تر از همین دختره که اسمش چی بود؟ گفتم:یلدا؟ گفت:آره همون یلدا س که اگه بهزاد بیاد دست روی هرکدومشون بذاره مهریه که نمی خوایم هیچ !یه چیزهم دستی می دیم بهشون که برن زندگی شونو کنند! دوست دست چپی ماهم گفت: اتفاقاماهم دنبال یه شماره حسابی از بهزاد می گردیم که خانه ی مان رابفروشیم پولش را بریزیم به حساب بهزاد تا برودپول مهریه را بیندازد جلوی یلدا با اون عموی خبیثش تا از شر این آدمهای پست بی وجدان راحت بشه!! گفتم:اصلا این سریال مرفهان بی دردحرفی هم برای گفتن دارد؟واقعا می خواهد چه بگوید؟که جوانهای مانانشان در روغن است وجیبشان پرپول و هرکدام از نوجوانی صاحب مقام ومنصبند؟پس بیکاری این وسط چه می شود؟ گفت:ای بابا بیکاری چیه؟اصلا تو یک جوان بیکار نام ببر ببینم؟ گفتم:شکور! گفت:خب دیگر همین شماهاهستید که مسایل رو باهم قاطی می کنیدو همه چیز رابه هم می ریزید من هم اگر داماد سرخانه ی شمس العماره بودم که دنبال کار نمی گشتم می نشستم خواستگارهای دختر مردم را می شمردم! گفتم:راست می گویی شمس العماره وفراوانی خواستگارهای همه چیزتمام یک چیزاست وان هم یک چیز دیگر!
گفتم: راست می گی ما نه معضل بیکاری داریم که جوانهای کم سن وسال ما همه دکترومدیر هواپیمایین ونه قحطی رجال داریم که به ازای هر دختر دم بخت ونزدیک بخت یک پسر برازنده که اتفاقاقصد ازدواج هم داره وهیچ مشکل مالی ومسکن وکاری هم نداره هست ونه دختر سن بالای ازدواج نکرده که همه ی دخترها با سن پایین شانس ازدواج دارندحالا باهرچهره واخلاقی که داشته باشند!نمونه اش همین روشنک!تازه بهزاد با ازدواجش قضیه مادروببین دختر وبگیرروهم نفی کرده! درضمن اصلاهم بدنیست آدم دوتاپدر داشته باشه حالا اگه یکیشون همدست اشرارباشه آدم خیالش راحته که یه پدر یدک دیگه داره که حرفشم حرفه !!کره ای هافکر می کنند مابلد نیستیم افسانه بسازیم؟ گفت : خب حالا به نظرت آخرش چی می شه؟ گفتم:چی دلنوازان؟ گفت:نه بابا دلنوازان چیه! اون قضیه اسمش چی بود؟آهان یارانه ها.. به نظرت آخرش چی می شه؟....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:41 توسط معصومه پاکروان
|
|
||
|
|
|
|
|
چون که با کودک سروکارت فتاد پس زبان کودکی باید گشاد.....!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:14 توسط معصومه پاکروان
|
|
||
|
|
|
|
|
اول:سلام دوم:!؟
باآش نذری آشنا گشتیم باهم
مجنون ولیلی اولش گشتیم ماهم
مامان من یک آش نذری داد،دستم
آن کاسه رادادم به بابای تو من هم!
همسایه بودیم وتورا ازپشت شیشه
می دیدمت،می دیدمت،آری همیشه
مامان من از این طرف هی دادمی زد
با بای تو هم آن طرف فریاد می زد:
بچه چرا زل می زنی آن سو همیشه
آنجا چه می بینی تو در آن سوی شیشه ؟
اما من وتوعاشق آن شیشه بودیم
آری من وتو مستعدازریشه بودیم
مامان به من یا تو ویا آن شیشه شک کرد
یک پرده ی توری برای شیشه آورد
غر می زد ونق می زد ومحکوم می کرد
من را زتو از شیشه ها محروم می کرد
آمد ومیخی بردل دیوار کوبید
یک دفعه بابای تورا آن سو ولی دید
بابای تو زل زد به مامانم دقیقا
مامان خوشش آمد زبابای تو حتما
چون مادرم با شیطنت آرام خندید
بابای توهم حالتش بدجور گردید
چون مادر از آن ماجرا دلشاد گردید
هم شیشه و هم زل زدن آزاد گردید
ناگه تمام ماجرا پیچید در هم
مامان من شد عاشق آن شیشه کم کم
بابای تو هی شیشه ها را پاک می کرد
مامان من هم شیشه را نمناک می کرد
بابای تو هی پنجره را باز می کرد
مامان من هم گیس خود را ناز می کرد
آن شیشه را اینگونه از ماها گرفتند
هرگز نفهمیدم چه شد باهم چه گفتند
دیدم که مامان آش نذری پخت ،هم زد
از شوهر واز زندگی یکدفعه دم زد
مامان من برگیسوانش یاس می زد
حرف از وصال ورفتن واحساس می زد
بابای تو در آن طرف با ساز می خواند
مامان من هم این طرف آواز می خواند
هی فال حافظ می گرفت وفوت می کرد
احساس خودراسمت مامان شوت می کرد
یک شب به شیشه زل زدم مثل همیشه
بابای تو چسبیده اماپشت شیشه
تصویر پشت شیشه شدتکراروتکرار
مامان من دیوانه شد از شیشه انگار
یک آش نذری پخت وآمدسمت آنجا
از پشت شیشه دیدم آن شب مادرم را
بابای تو بامادرم رفتند محضر
اوضاع ما از اولش گردیدبدتر
با آش نذری آشنا گشتیم باهم
خواهر ،برادر آخرش گشتیم ماهم! سوم.....!!!؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:29 توسط معصومه پاکروان
|
|
||